يلدا، ميلاد مهر / ميترا ـ خداوند خورشيد و پيمان ـ بر مهر و مهريان خجسته باد.غم هاتان کوتاه تر از يک آن، و شادي هاتان به درازاي شب يلدا.

Monday, December 26, 2005

يک کليپ ، يک غزل: دامن بر خاک گشوده، گل به صحرا تصوير می کند

1.
تيک. تيک. تيک. تيک. خورشيد خاموش می شود. تاريک، زاويه ديد ناگهان نيم صفحه می چرخد طوری که دوربين دشت را از بالا ببيند. زنی با لباس نارنجی ِ براق وسط سياهی ی دشت، با دامن ِ گشوده بر خاک، چونان خورشيدی آماده ی طلوع، تا هم اکنون نشسته مانده است. آرام، بلند می شود ، سکوت، مکث، آبستن ِ تکانی.
ناگاه، به ريتم ِِ طبل و جيغ ِ کمانچه ی شرقی زن به رقصی تند در می آيد و موهای آشفته به دو سو می چرخاند. ريزه های نور از لای ذره های خاک سر به تماشا بيرون می کنند، خاک نورانی می شود.
2.
دامن بر خاک گشوده، گل به صحرا تصوير می کند. سجاده ی ملولیان است دشت دور تا دور که تشنه ی نم صافی ست به حتا ريز قطره ی عرقی از آن حوری وش که پرده نيافکنده جماعتی حيرانش در خواب بی پرده می بينند و تمنا ساز می کنند. ساز ِ نوای چين می افکند از تارهای مخمل گيسو در ولوله ی دشت که هیاهویی از اين قدر را به آبستنی نغمه اش با سکوت می دارد.
دامن به رقص بر می چيند و زلفان ِ شکارگر کمندی با دو سو می افشاند، که دانه های هزار سال نرسته از زير ِ خاک، به چشم چرانی ، ديده می گشایند و سر می جنبانند و خاک، به هزار رنگ رنگين می شود. رقص ِ اشک که می گيرد، ارغوان ِ ميگون می پاشد از ردا به له له ِ خاک خرامان و خاک، گلگون می شود.

Sunday, November 13, 2005

سکوت کن

شعر سکوت کن را که شايد پيش از اين ديده باشيد، در نشريه خزه کار شده که پيشنهاد مي کنم اينجا بخوانيد و نظر دهيد.

Saturday, October 15, 2005

ببين

« ببين. لاي چشم هات بعضي وقت ها يک رودخانه سنگدلي انگار جاري مي شود از اين کنارها که نگاه م مي کني، ديده اي؟ نگويي ديوانه شده ام؟ اما وقتي يکي از ما دو تا مُرد من چشم هات را نمي گذارم دفن کنند. آن قدر نگه شان مي دارم تا بتواند هدايت که نقاشي شان کند. بيچاره در حسرت شان ماند و نماند...» و قهقاه زننده ي خنده ي سرد آزار دهنده ات را سر مي دهي و من ...

Wednesday, September 28, 2005

Taliban

از اين عکس حسن سربخشيان خوشم آمده

Wednesday, September 07, 2005

Happy Birthday!

صد حیف م است اگر یادداشت تبریک تولدم را که لادن در کامنت ها برای م نوشته این جا نیاورم و همین به نشان تشکر باشد که زبان دیگری بر آن نمی دانم:

کافه نادری، کرج، ترافیک، انتظار، تولد، قهوه، کتاب، حیاط، فضا، دود و دوستان همیشگی، مهمانها و تو تو تو که چه مهمانی از تو عزیزتردر ضیافت ِ همیشگی مان و خوش به حال تابستان و خوش به حال آفتاب با رنگ غروب دهمین روز شهریور و خوش به حال من که چه خوب شد آمدی
تولدت مبارک